close
تبلیغات در اینترنت

اعجاز امام زمان (عج)


درباره سايت درباره سايت
مذهبی-دینی
سلام امیرحسین مدنی هست با این وبلاگ در خدمت شما امیدوارم که شما از این وبلاگ استفاده نمایید لطفا نظر فراموش نشود

موضوعات موضوعات

خداوند

اسامی و صفات خداوند

اثبات عقلی خداوند

گفتگو با خدا

توبه

توبه ی نصوح

متفرقه توبه

قرآن

دانستنیهای قرآنی

اعجاز قران

قرائت تجویدی قرآن

نرم افزار قرآنی

ترتیل پرهیزکار

ترتیل عبدالباسط

ترتیل استاد منشاوی

تفسیرقران

ترتیل الشیخ مشاری بن راشد العفاسی

تربیت قرآنی

گناه

آثار گناه

گناهان کبیره

گناهان صغیزه

راه های دوری از گناه

اثار گناه از دیدگاه قرآن

متفرقه گناه

نماز

فلسفه ی نماز

اسرار نماز

آثار ترک نماز

آثار جسمی نماز

آثار روحی نماز

حقوق

حق النفس

حق الناس

حق الله

حجاب

فلسفه حجاب

حجاب در اسلام

حجاب در ادیان دیگر

آثار بد حجابی

حجاب در قرآن

حجاب از دیدگاه معصومین

حجاب از نگاه امام خمینی (ره)

متفرقه حجاب

شیطان

حیله شیطان

راه های مقابله با شیطان

خلقت شیطان

سخنرانی

سخنرانی استاد ماندگاری

سخنرانی استاد عالی

سخنرانی استاد فرحزاد

سخنرانی استاد کافی

سخنرانی استاد دهنوی

سخنرانی استاد دانشمند

سخنرانی استاد پناهیان

حاج مجتهدی تهرانی

سخنرانی استاد صدیقی

سخنرانی استاد پور ارغدی

سخنرانی استاد رفیعی

استاد رائفی پور

استاد فاطمی نیا

حجت الاسلام علی اکبری

سخنرانی استاد هاشمی نژاد

سخنرانی استاد مطهری

سخنرانی آیت الله وحید خراسانی

احکام

احکام نماز

احکام وضو

احکام غسل

احکام حج

احکام خمس

احکام امربه معروف ونهی از منکر

مداحی

کریمی

سیب سرخی

حاج محمد رضا طاهری

جوادی مقدم

امام زمان (ع)

معجزات امام زمان

رجعت

غیبت صغری وکبری

علائم ظهور

متفرقه امام زمان(ع)

پرسش وپاسخ مهدوی

سیره ی رفتار امام زمان(عج)

وظایف منتظران ظهور

عمومی

حکایت پند آموز

خواندنی وشنیدنی

چیستان

جملات بزرگان

پاسخ به شبهات

موبایل مذهبی

نرم افزار موبایل

تم موبایل

فیلم مذهبی

مستند مذهبی

سریال مذهبی

پیامبر اکرم(ص)

زندگینامه پیامبر اکرم (ص)

فضائل پیامبر اکرم(ص)

احادیث پیامبر اکرم (ص)

امام علی (ع)

زندگینامه حضرت علی

فضائل امام علی (ع)

خلقت

خلقت جهان

خلقت جهان در قرآن کریم

امام خمینی

کرامات امام خمینی

مراجع تقلید

آیت الله العظمی خامنه ای

آیت الله العظمی مکارم شیرازی

آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

آیت الله العظمی سیستانی

آیت الله العظمی نوری همدانی

آیت الله وحید خراسانی

اصول دین

معاد

توحید

نبوت

امامت

عدل

رمضان

اعمال رمضان

فضیلت ماه مبارک رمضان

عاشورا

فلسفه قیام عاشورا

اهداف قیام عاشورا

پاسخ به شبهات عاشورا

اعمال عاشورا


آرشيو آرشيو

دی 1394

تير 1393

فروردين 1393

اسفند 1392

دی 1392

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

خرداد 1392

ارديبهشت 1392

فروردين 1392

اسفند 1391


بنر ما ودوستان بنر ما ودوستان


نويسندگان نويسندگان

امیرحسین مدنی (647)

mazhabi-dini (0)


جستجوگر پيشرفته سايت




?
آخرين ارسال هاي انجمن
آخرين ارسال هاي انجمن


اعجاز امام زمان (عج)


(سكّه طلاى گم شده)

محمّد بن الحسن صيرفى مى گويد: اراده كردم كه به حجّ بروم وبا من مالى بود كه بعضى از آن طلا وبعضى نقره بود. آنچه طلا ونقره داشتم، گداخته وبه قالب ريختم.

واين مالها را به من داده بودند كه تسليم شيخ ابى القاسم حسين بن روح (كه نايب خاصّ امام زمان (عليه السلام) بود واز طرف آن حضرت اموال را قبول مى كرد وتوقيعات آن حضرت از طرف او بيرون مى آمد) بنمايم. وقتى به سرخس رسيدم، خيمه خود را برپا كردم در جايى كه در آن رمل بود ومشغول جدا كردن طلا ونقره شدم. پس يكى از آن سكّه ها افتاده ودر رمل فرو رفت ومن متوجّه نشدم.

وقتى به همدان رسيدم، باز بخاطر اهتمام به حفظ آنها آن قطعه هاى طلا ونقره را جدا كردم ولى يكى از آنها كه وزنش صد وسه مثقال يا نود وسه مثقال بود را نيافتم.

پس از مال خود به وزن آن، سكّه اى ساختم وآن را ميان آن طلا ونقره ها قرار دادم. وقتى وارد بغداد شدم، به نزد شيخ ابو القاسم حسين بن روح رفتم وهر چه طلا ونقره با من بود را تسليم او كردم.

او دست خود را در ميان آن سكّه ها كرد وآن سكّه اى كه من از خود گذاشته بودم را به من داد وگفت: (اين سكّه مال ما نيست وتو سكّه ما را گم كردى وآن در سرخس است در آن جايى كه خيمه خود را در شنها زدى.

پس به مكان خود برگرد ودر همان جا كه فرود آمده بودى برو وسكّه را در آنجا جستجو كن كه در زير رمل، آن را خواهى يافت. وديگر مرا نخواهى ديد).

پس من به سرخس برگشتم ودر همان جا كه منزل كرده بودم سكّه را يافتم وبه شهر خود برگشتم.

سال بعد به بغداد رفتم وآن سكّه با من بود. وقتى وارد بغداد شدم فهميدم كه شيخ ابو القاسم حسين بن روح وفات كرده است، پس ابو الحسن بن على محمّد سمرى را ملاقات كردم وسكّه را به او تسليم كردم.

(نجم الثّاقب)

(آوردن اعجاز انگيز طلاى گمشده توسّط نايب خاصّ امام زمان (عليه السلام))

حسين بن على بن محمّد قمى مى گويد: در بخارا بودم، شخصى كه معروف به ابن خارشير بود، ده سكّه طلا به من داد وگفت: (آن را در بغداد به شيخ ابى القاسم حسين بن روح تحويل بده).

پس آن طلاها را با خود حمل كردم. در بين راه يكى از آن سكّه ها را گم كردم ولى خودم نفهميدم تا اينكه داخل بغداد شدم وسكّه ها را بيرون آوردم كه تسليم حسين بن روح بنمايم، پس ديدم كه يكى از آنها از من مفقود شده است. پس سكّه اى به وزن آن خريدم وبه آن نُه تا اضافه نمودم، آنگاه خدمت ابى القاسم حسين بن روح رسيدم وآن سكّه ها را نزد او گذاشتم.

او يكى از آن سكّه را برداشت وفرمود: (اين سكّه را بگير، آن سكّه اى را كه گم كردى، به ما رسيد وآن سكّه اين است).

آنگاه آن سكّه اى را كه در بين راه گم كرده بودم را نشان من داد. پس به آن نگاه كردم وآن را شناختم.

(نجم الثّاقب)

(ملاقات با امام زمان (عليه السلام) در قصر نورانى)

احمد بن فارس اديب مى گويد: در همدان طائفه اى هستند كه به آنها بنى راشد مى گويند. همه ايشان شيعه هستند ومذهب ايشان مذهب اهل امامت است. از آنها از سبب تشيّع ايشان بين اهل همدان سؤال كردم. شيخى از آنها كه در او آثار صلاح بود وهيئت نيكويى داشت گفت: سبب آن، اين است كه جدّ ما به حجّ رفت ووقتى از حجّ باز مى گشت وچند منزل از راه را طى كرده بود تصميم مى گيرد كه از مركب فرود بيايد وقدرى پياده راه برود، وچنين كرد تا آنكه خسته شدم، پس ايستادم وبا خود گفت: (اندكى مى خوابم وچون قافله آمد، برمى خيزم).

او مى گويد: با حرارت آفتاب بيدار شدم ولى كسى را نديدم، نه راهى را ديدم ونه اثر قافله اى را، پس توكّل كردم بر خداوند تبارك وتعالى وگفتم: (به سمت مقابل، حركت مى كنم).

قدرى راه رفتم، پس به زمين سبزه زار باطراواتى رسيدم كه گويا تازه باران در آن باريده است. ديدم خاك آن زمين از پاكيزه ترين خاكها است، ناگهان ديدم در وسط آن زمين قصرى قرار دارد كه مانند شمشير مى درخشد.

بطرف قصر حركت كردم، چون به درب قصر رسيدم دو خادم را ديدم كه جامه سفيدى پوشيده بودند، بر آنها سلام كردم وجواب نيكويى شنيدم.

آنها گفتند: (بنشين كه به تو خيرى رسيده است). ويكى از آنها برخاست ورفت.

بعد از مدّتى آمد وگفت: (برخيز وداخل شو).

پس برخاستم وداخل قصرى شدم كه به خوبى وزيبائى آن هرگز نديده بودم. خادم پيش افتاد وپرده اى كه بر درب خانه آويخته بود را بلند كرد. آنگاه به من گفت: (داخل شو).

داخل شدم. جوانى را ديدم كه در وسط خانه نشسته واز بالاى سر او، از سقف شمشير بلندى معلّق است كه ته شمشير نزديك سر او بود وآن جوان، مثل ماه شب چهارده اى بود كه در تاريكى مى درخشيد. سلام كردم واو به نيكويى جواب سلام مرا داد، آنگاه فرمود: (آيا مى دانى من چه كسى هستم؟)

گفتم: (نه).

فرمود: (من قائم آل محمّد (عليه السلام) هستم! من آن كسى هستم كه در آخر الزّمان با اين شمشير خروج مى كنم وزمين را از عدل وداد پُر مى نمايم چنانچه از ظلم وجور پُر شده است).

پس من به رو در افتادم وصورت خود را به خاك ماليدم.

حضرت فرمود: (اين كار را مكن وسر خود را بلند كن! تو فلانى از شهر همدان هستى).

گفتم: (راست مى گويى اى مولاى من!)

حضرت فرمود: (آيا مى خواهى بسوى شهر خود بازگردى؟)

گفتم: (آرى اى مولاى من! ومى خواهم آنها را به آنچه كه خدا به من لطف فرموده است بشارت بدهم).

آن حضرت به خادمى اشاره كرد، آن خادم دست مرا گرفت وكيسه اى به من داد ومرا بيرون برد. چند قدمى كه رفتيم، درختان ومناره هاى مساجد نمايان شد.

خادم گفت: (اين شهر را مى شناسى؟)

گفتم: (در نزديكى شهر ما، شهرى است كه آن را اسدآباد مى گويند واين شبيه به آن است).

گفت: (اين اسدآباد است. برو به سلامت).

پس او ناپديد شد وديگر او را نديدم، در كيسه كه به من داده بود چهل يا پنجاه اشرفى بود.

من وارد همدان شدم وخانواده خود را جمع كردم وبه ايشان بشارت دادم به آنچه خداوند، به من لطف فرموده بود. وتا آن پولها باقى بود پيوسته در خير وبركت بوديم.

(نجم الثّاقب)

(خوردن غذاهاى بهشتى در محضر امام زمان (عليه السلام))

ابى محمّد عيسى بن محمّد جوهرى مى گويد: سال 268 هجرى قمرى بطرف مكّه معظّمه براى حجّ بيرون رفتم وقصد من مدينه وصاريا بود.

ومطمئن شده بوديم كه حضرت صاحب الزّمان (عليه السلام) از عراق به مدينه رفته است ودر قصرى در صاريا (در جنب سايه بان پدرش امام حسن عسكرى (عليه السلام)) نشسته وگروهى از شيعيان خاصّش بر او داخل مى شوند. پس در حالى كه سى حجّ كرده بودم، در اين سال نيز به قصد حجّ وبه اشتياق ديدار آن حضرت در صاريا، حركت كرده بودم.

در ميان راه، ناخوش شدم، پس تمايل به ماهى وشير وخرما پيدا كردم.

وقتى وارد مدينه شدم، برادران خود را در آنجا ملاقات كردم، پس مرا به ظهور آن جناب در صاريا بشارت دادند.

وقتى بر آن وادى مشرّف شدم چند بز لاغر ديدم كه داخل قصر شدند. پس ايستادم ومنتظر امر بودم، تا آن كه نماز مغرب وعشاء را خواندم ومن دعا وتضرّع ومسألت مى كردم كه ناگهان ديدم خادمى مرا صدا مى زند ومى گويد: (اى عيسى بن مهدى جوهرى جنبلانى!)

سپس او مرا به داخل راهنمايى كرد ومن خداى تعالى را بسيار ستايش كردم وثنا نمودم.

وقتى داخل صحن قصر شدم، ديدم خوانى را در آنجا گذاشته شده است. خادم مرا به آنجا برد وبر سر آن خوان نشاند وبه من گفت: (مولاى تو مى فرمايد: بخور آنچه را كه در حالت مرض خود ميل كرده بودى).

پيش خودم گفتم: (مرا همين برهان بس است ومن چگونه بخورم وحال آن كه سيّد ومولاى خود را نديدم).

ناگهان صدايى آمد كه: (بخور اى عيسى! مرا خواهى ديد).

پس بر سر سفره نشستم، ديدم در سفره ماهى گرمى بود كه جوش مى خورد وكنار آن خرمايى بود كه بسيار شبيه خرماهاى ما در جنبلا بود ودر كنار خرما، شير بود. پيش خودم گفتم: (من مريضم وحال ماهى وشير وخرما بخورم).

پس صدا آمد كه: (اى عيسى! آيا در امر ما شكّ كردى؟! پس تو داناترى به آنچه ترا ضرر يا نفع مى رساند!)

من گريستم واز خدا طلب آمرزش كردم واز همه آنها خوردم.

به اعجاز آن حضرت، هر وقت دست خود را از آن سفره برمى داشتم، جاى دستم پيدا نبود وچيزى كم نمى شد وآن غذا را پاكيزه ترين طعامى يافتم كه در دنيا خورده بودم واز آن زياد خوردم تا آن كه ديگر خجالت كشيدم به خوردن ادامه بدهم.

پس صداى آن حضرت آمد كه: (خجالت نكش اى عيسى! آن از غذاى بهشت است ودست مخلوقى آن را نساخته است).

پس دوباره خوردم. سپس گفتم: (اى مولايم! براى من كافى است).

صدا آمد كه: (به نزد من بيا).

پس در فكر خود گفتم: (مولاى خود را ملاقات كنم وحال آنكه دست خود را نشسته ام).

پس صدا آمد كه: (اى عيسى! آيا در دست تو كثيف وچرك است؟)

دست خود را بوييدم وديدم كه از مشك وكافور خوشبوتر است. ناگهان شخصى بسيار نورانى نمايان شد كه از شدّت نور آن حضرت چشممان خير ماند به نحوى كه گمان كردم عقلم پريده است. حضرت فرمود: (اى عيسى! شما مرا مى بينيد براى اينكه مكذّبان نگويند كه: او كجاست؟ كى بوده؟ كجا متولّد شده؟ چه كسى او را ديد؟ چه كسى از جانب او بطرف شما آمده؟ به چه چيز به شما خبر داده وچه معجزه اى به شما نشان داده است؟

آگاه باش! قسم به خدا كه دفع كردند امير المؤمنين (عليه السلام) را با وجود آن چيزهايى كه از آن حضرت ديدند وخود را بر او مقدّم داشتند وبا او مكر وحيله كردند واو را كشتند وبا پدران من نيز چنين كردند وايشان را تصديق نكردند وآنها را به سحر وكهانت وخدمت جنّ نسبت دادند).

اى عيسى! دوستان ما را به آنچه ديدى خبر بده وحذر كن از اين كه به دشمنان ما خبر دهى زيرا كه در اين صورت ايمان از تو سلب مى شود).

من گفتم: (اى مولاى من! براى ثابت بودن ايمان من دعا بفرماييد).

حضرت فرمود: (اگر خداوند ايمان ثابت نكرده بود مرا نمى ديدى. پس با رشد وهدايت به حجّ خود برو).

پس بيرون آمدم ومن از همه مردم بيشتر حمد وشكر مى كردم.

(كتاب حضينى)

(تبديل سنگريزه ها به طلا)

مردى از اهل مدائن مى گويد: با يكى از دوستان به حجّ رفتم. در موقف عرفات نشسته بوديم وجوانى نزديك ما نشسته بود.

در اين هنگام گدائى از ما درخواست پول كرد ولى ما او را ردّ كرديم. آن گدا نزديك آن جوان رفت واز او درخواست كمك كرد.

آن جوان از روى زمين چيزى برداشت وبه او داد وآن سائل او را خيلى دعا كرد. سپس جوان برخاست واز نظر ما غائب شد.

ما نزد آن گدا رفتيم واز او پرسيديم: (آن جوان چه چيزى به تو داد كه آنقدر او را دعا نمودى؟)

او سنگريزه طلائى را به ما نشان داد كه مثل ريگ دندانه هايى داشت ووقتى آن را وزن كرديم بيست مثقال بود.

به رفيق خود گفتم: (امام ما ومولاى ما نزد ما بود وما نمى دانستيم زيرا به اعجاز او سنگريزه طلا شد).

سپس ما رفتيم وتمام عرفات را گشتيم ولى او را نيافتيم.

از گروهى از مردم كه اهل مكّه ومدينه بودند واطراف او قرار داشتند پرسيديم: (اين مرد چه كسى بود؟)

گفتند: (او جوانى علوى است كه هر سال پياده به حجّ مى آيد).

(كافى - منتهى الآمال)

(تبديل كردن سنگ به شمشى از طلا)

ازدى مى گويد: روزى در موسم حجّ در طواف بودم، در شوط هفتم نگاهم به جمعى افتاد كه حلقه زده بودند وشخصى در ميان آنها سخن مى گفت. سريعاً طواف را تمام كردم وبه خدمت او رفتم. جوان خوش روئى را ديدم كه تا آن روز كسى را به فصاحت وبلاغت وخوش كلامى وادب وتواضع وحسن وسلوك او نديده بودم.

خواستم كه با او سخن گويم واز او سؤال كنم، مرا منع كردند. پرسيدم: (او كيست؟)

گفتند: (حضرت صاحب الامر (عليه السلام) وفرزند رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) است وهر سال يكبار در اينجا پيدا مى شود وساعتى با خواصّ واصحابش صحبت مى كند).

لحظه اى صبر نمودم وبه آن حضرت عرض كردم: (اى آقاى من! براى طلب هدايت وراهنمائى نزد تو آمده ام، مرا راهنمائى كن كه خداوند ترا هدايت كرده است).

پس آن حضرت سنگى برداشته وبه دست من داد. يكى از حاضران پرسيد: (چه چيزى به تو داد؟)

گفتم: (سنگى بود).

گفت: (به من نشان بده).

وقتى نشان او دادم ناگهان مشاهده نموديم شمسى از طلا است. سپس آن حضرت به من فرمود: (حجّت بر تو ثابت شد وحقّ بر تو ظاهر گشت ونابينائى از تو دور شد، آيا مرا مى شناسى؟)

گفتم: (نه).

گفت: (منم قائم آل محمّد ومنم كه زمين را چنانچه از جور پر شده باشد از عدل پر مى سازم، بدانكه هرگز عالَم از حجّت خدا خالى نمى باشد وحقّ تعالى هرگز مردم را بى راهنما وامام نمى گذارد واين حرف امانت است از من، نخواهى گفت آن را مگر به برادران وكسانى كه اهليّت شنيدن آن را داشته باشند واز اهل حقّ باشند).

وقتى نگاه كردم ديگر او را نديدم.

(حديقة الشّيعه)

(آمدن غذاها ولباسهايى از غيب)

حسن بن وجنا مى گويد: من در پنجاه وچهارمين حجّ خود بعد از نماز عشاء زير ناودان خانه خدا، در سجده بودم وبسيار تضرّع مى نمودم كه متوجّه شدم كسى مرا حركت مى دهد ومى گويد: (اى حسن بن وجنا!)

پس برخاستم، وديدم شخص زرد چهر ولاغر اندامى است كه در حدود چهل سال سنّ داشت. پس به من گفت كه بدنبالش بروم ودر پيش روى من به راه افتاد. من از او سؤالى نكردم وبدنبالش به راه افتادم تا اينكه وارد خانه اى شد ومن نيز داخل شدم. در آنجا اطاقى بود كه در وسط پلكانى بود كه از آنجا بالا مى رفتند.

آن شخص بالا رفت وصدا زد كه: (اى حسن! بالا بيا).

من بالا رفتم ونزد درب ايستادم. ناگهان حضرت صاحب الزّمان (عليه السلام) را مشاهده نمودم. آن حضرت فرمود: (اى حسن! آيا پنداشتى تو بر ما مخفى بودى؟ به خدا قسم كه هيچ وقتى در حجّ خود نبودى مگر آن كه من با تو بودم).

پس من بى حال شدم وبه رو افتادم. سپس برخاستم، آن حضرت به من فرمود: (اى حسن! در مدينه ملازم خانه جعفر بن محمّد باش ونگران طعام ونوشيدنى ولباس خود نباش).

سپس دفترى به من عطا فرمود كه در آن دعاى فرج وصلواتى در مورد آن حضرت نوشته شده بود، حضرت فرمود: (اين دعا را بخوان وچنين بر من صلوات بفرست وآن را به غير از اولياى من به كس ديگرى نده، بدرستى كه خداوند عزّ وجلّ ترا توفيق عطا مى فرمايد).

من گفتم: (اى مولاى من! ترا بعد از اين نخواهم ديد؟)

حضرت فرمود: (اى حسن! هرگاه خداى تعالى بخواهد مرا خواهى ديد).

پس من از حجّ خود برگشتم وملازم شدم خانه جعفر بن محمّد (عليهما السلام) شدم ومن از آن خانه بيرون مى رفتم وبه خانه برنمى گشتم مگر براى تجديد وضو يا خوابيدن يا غذا خوردن.

هر زمانى كه در وقت افطار وارد خانه مى شدم كوزه خود را پُر از آب مى ديدم وبر بالاى آن گرده نانى بود وبر بالاى آن نان، آنچه را كه در آن روز به آن ميل پيدا كرده بودم را مى ديدم، پس آن را مى خوردم وبراى من كافى بود. در وقت زمستان، لباس زمستانى ودر وقت تابستان، لباس تابستانى مى ديدم.

(نجم الثّاقب)

(بالا رفتن شتر بسوى آسمان)

يوسف بن احمد جعفرى مى گويد: در سال 306 هجرى قمرى براى حجّ به مكّه رفتم وتا سال 309 هجرى قمرى مجاور مكّه بودم، سپس به قصد شام، از مكّه بيرون آمدم. در مسير راه، نماز صبح من قضا شد، از محمل پياده شدم وآماده نماز گشتم، ناگهان چهار نفر ناشناس را در ميان محمل ديدم، ايستادم واز ديدار آنها، در تعجّب فرو رفته بودم، يكى از آنها به من گفت: (از چه تعجّب مى كنى؟ نمازت را در وقت نخواندى وبا مذهب خودت مخالفت نمودى!) به آن شخص گفتم: (تو چه مى دانى كه من در كدام مذهب هستم).

او گفت: (آيا مى خواهى امام زمان خود را ببينى؟)

گفتم: (آرى).

او اشاره به يكى از آن چهار نفر كرد.

به او گفتم: (دلائل ونشانه هاى راستى سخن تو چيست؟)

گفت: (كدام را دوست دارى؟! آيا مى خواهى ببينى كه شتر وآنچه بر پشت آن است بسوى آسمان، بالا بروند، يا دوست دارى محمل بالا برود؟)

گفتم: (هر كدام باشد، دليل خواهد بود).

ناگهان ديدم شتر وآنچه بر او بود، بسوى آسمان بالا رفت، وآن مردى كه آن شخص به او اشاره كرد، گندمگون بود وچهره اش همچون طلا مى درخشيد، وبين چشمانش اثر سجده ديده مى شد.

(انوار البهيّه)

(عوض شدن اعجاز انگيز نوشته هاى توقيع)

اسدى مى گويد: بدون آنكه من سؤالى كرده باشم، از طرف شيخ ابو جعفر محمّد بن عثمان عمرى (نايب دوّم امام زمان (عليه السلام)) توقيعى به دستم رسيد كه: (لعنت خدا وملائكه وتمام مردم بر كسى كه درهمى از مال ما را حلال بداند).

من به ذهنم رسيد كه: (اين مطلب براى كسى است كه حرامى را حلال بداند، پس چه مزيّتى در اين براى حجّت از غير حجّت است؟)

پس قسم به آن كسى كه حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) را به حقّ بشارت دهنده قرار داد، بعد از آن در توقيع نگريستم وديدم كه به آنچه در ذهنم گذشته، تغيير يافته است واينگونه نوشته شده است: (لعنت خدا وملائكه وتمام مردم بر كسى باد كه درهمى از مال ما را بطور حرام بخورد).

(احتجاج طبرسى)

(شمعون بن صفا در انتظار امام زمان (عليه السلام))

مى گويند: وقتى كه امير المؤمنين (عليه السلام) به جانب صفّين روان شد واز فرات گذشت، در هنگام نماز عشاء به كنار كوهى رسيد.

آن حضرت وضو ساخت ونماز خواند، وقتى از نماز فارغ شد با اعجاز آن حضرت، كوه شكافته شد وپير مرد محاسن سفيدى كه نورانى بود ظاهر گشت وگفت: (سلام ورحمت وبركات خدا بر تو باد اى امير المؤمنين! خوش آمدى اى جانشين خاتم الانبياء) وبسيارى از مناقب على بن ابيطالب (عليهما السلام) را برشمرد.

آن حضرت فرمود: (عليك السّلام اى برادرم شمعون بن صفا، جانشين عيسى (عليه السلام)، حال تو چگونه است؟)

او گفت: (خوشحال وخرسندم كه به ديدار مبارك تو نائل شده ام، من در اين مكان انتظار عيسى روح اللّه را مى كشم تا بخاطر فرزند تو حجّت خدا مهدى بن الحسن (عليهما السلام) از آسمان فرود بيايد كه او در آخر الزّمان ظاهر خواهد شد واز دولت او، دنيا پر از عدل وداد خواهد گرديد.

اى جانشين پيغمبر خدا! هيچ كس را نديدم در دنيا كه بلاى او سخت تر از تو باشد وثواب او در روز قيامت بيشتر، ورتبه ومنزلت او بلندتر از تو باشد.

اى برادر! صبر كن بدان ستمها كه ابو بكر وعمر وعثمان وتابعان ايشان با تو كردند وبر تو تقدّم جستند وهمه آن منافقان به همراه معاويه كه اكنون با تو در حال جنگ است مستوجب عقوبت وعذاب ابدى خواهند شد ودر آخر الزّمان مهدى (عليه السلام) وقتى كه ظاهر مى شود انتقام خواهد كشيد كه خداوند از روى معجزه تمام پيامبران را زنده مى كند تا كارهاى شوم آن طغيانگران بر تمام مردم جهان ظاهر شود ومن كه شمعون هستم با عيسى روح اللّه در حضور حضرت رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) اقامه شهادت خواهيم كرد وبر افعال ناشايسته ايشان گواهى خواهيم داد وتمام ائمّه هُدى نيز بر آن ستمى كه بر تو كرده اند اقامه شهادت خواهند كرد وآن دو مستوجب لعنت بى پايان گشته اند، ومن انتظار مى كشم كه صاحب الامر (عليه السلام) ظهور كند.

اى امير المؤمنين! بر اين محنتها وسختيها صبر كن تا به حبيب خود محمّد مصطفى (صلى الله عليه وآله وسلم) برسى واگر آن منافقان مى دانستند كه خداوند جهان از براى آنها چه عذابى ذخيره كرده است گوشت بدن خود را با قيچى مى بريدند).

وقتى شمعون سخن را به اينجا رسانيد گفت: (السّلام عليكم ورحمة اللّه وبركاته).

پس آن كوه شكافته شده، بهم آمد وشمعون از نظر غايب شد.

(خلاصة الأخبار)

(چشمه هاى اعجاز انگيز آب وشير)

از امام جعفر صادق (عليه السلام) روايت است كه فرمود: در آن زمانى كه حضرت صاحب الزّمان (عليه السلام) از مكّه خروج كند به هر شهرى كه مى رود منادى ندا مى كند كه: (هيچ كس از لشگر باسعادت آن حضرت، براى خود غذايى برندارد وظرفى همراه خود نياورد). پس در هر جايى فرود مى آيد آن سنگى كه از جمله معجزات موسى (عليه السلام) بود ودر خداوند در مورد آن فرموده است: (فانفجرت منه اثنتا عشرة عيناً) را بر جاى بلند ومرتفعى نصب مى نمايد وهر كسى (سوره بقره آيه 60 (يعنى: دوازده چشمه آب از آن جوشيد))

كه گرسنه يا تشنه باشد بوسيله آن آب، گرسنگى وتشنگى خود را رفع مى كند.

آنها به همين طريق مى آيند تا در حوالى نجف اشرف در پشت كوفه منزل مى نمايند وآن حضرت، سنگ را در مكانى مى گذارد واز آن، دوازده چشمه بيرون مى آيد.

از بعضى از آن دوازده چشمه آب واز بعضى ديگر شير جارى مى گردد وهميشه مردم از آن بهره مى برند وگرسنگى وتشنگى خود را رفع مى نمايند.

(خلاصة الأخبار)

(نا پيدا شدن امام زمان (عليه السلام) از ديدگان دشمنان)

محمّد بن صالح مى گويد: وقتى كه جعفر كذّاب بعد از رحلت امام حسن عسكرى (عليه السلام) در ميراث نزاع مى كرد، امام زمان (عليه السلام) از جايى ناشناس بيرون آمد وگفت: (اى جعفر! چرا به حقّ اعتراض مى كنى؟!)

جعفر حيران شد، سپس حضرت ناپديد گرديد وبعد از آن، جعفر او را در ميان مردم جستجو نمود ولى پيدا نكرد، وهنگامى كه جدّه اش امّ الحسن از دنيا رفت، وصيّت كرده بود كه در خانه دفن شود ولى جعفر نزاع مى كرد ومى گفت: (اينجا خانه من است ونبايد در آن دفن شود).

پس امام زمان (عليه السلام) بيرون آمد وگفت: (اى جعفر! آيا اين خانه توست؟)

بعد ناپديد شد وجعفر بعد از آن او را نديد.

ابو حسين بن وجناء از جدش نقل مى كند كه: در خانه امام حسن عسكرى (عليه السلام) بودم كه مأموران به اتّفاق جعفر به آنجا هجوم آوردند ومشغول غارت شدند ومولاى من نيز حضرت قائم (عليه السلام) بود. ناگهان ديدم كه امام زمان (عليه السلام) آمد واز درب خارج شد ومن نگاه مى كردم واو شش ساله بود وكسى او را نديد تا اينكه ناپديد گشت.

منبع:http://www.m-mahdi.info

(حلية الابرار - بحار الانوار ج 52)



ارسال شده در : یکشنبه 06 مرداد 1392 - توسط : امیرحسین مدنی
بازديد : 447 بار دسته بندي : معجزات امام زمان نظر دهيد! [ ]

مرتبط باموضوع :



نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

پيوند ها پيوند ها'

تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک

  • آیشیک

    دستگاه cnc چوب

    آیشیک

    پایان نامه علوم سیاسی

    پایان نامه علوم سیاسی

    طراحی سایت|بهینه سازی سایت|طراحی وب سایت

    صرافی ایرانی

    خرید جم کلش رویال

    خرید جم کلش

    فروشگاه اینترنتی لباس

    کلش رویال

    طراحی سایت

    ثبت آگهی رایگان

    دانلود پروژه و پایان نامه

    دانلود آهنگ جدید

    دانلود فیلم

    دانلود مقاله

    دانلود مقاله

    دانلود مقاله

    خريد لباس زنانه

    دانلود جدید ترین آهنگ ها

    تصفیه آب معصومی

    عکس نوشته عاشقانه

    خرید ساعت مچی

    دانلود آهنگ جدید

    فراسیون

    دانلود فیلم و موزیک ویدیوی هندی

    فروش آپارتمان

    تراکتور کمباین نیوهلند

    تشک

    خرید اینترنتی لباس زنانه

    تور لحظه آخری

    تور کیش

    دستگاه بسته بندی

    تشریفات

    دانلود آهنگ جدید

    خرید بازی

    موسسه حفاظتی

    ترخیص کالا

    نصب دوربین مداربسته

    مدل دکوراسیون آشپزخانه 2016












  • بک لينک بک لينک
    خرید گیفت کارت ارزان اسپاتیفای استیم
    خرید آنلاین گیفت کارت گوگل پلی با گیفتی دات کام
    خاک پوششی
    تور ارزان کیش لحظه آخری
    هتل های 5 ستاره کیش
    تور کیش از مشهد لحظه آخری
    تور کیش نوروز 95
    دیدنی های جزیره کیش
    بلیط کیش ارزان قیمت
    بلیط پرواز کیش
    خرید گیفت کارت آیتونز و گوگل پلی
    بزرگترین مرکز خرید و فروش گیفت کارت
    تور ارزان کیش نوروز 95