close
تبلیغات در اینترنت

حکایت پند آموز


درباره سايت درباره سايت
مذهبی-دینی
سلام امیرحسین مدنی هست با این وبلاگ در خدمت شما امیدوارم که شما از این وبلاگ استفاده نمایید لطفا نظر فراموش نشود

موضوعات موضوعات

خداوند

اسامی و صفات خداوند

اثبات عقلی خداوند

گفتگو با خدا

توبه

توبه ی نصوح

متفرقه توبه

قرآن

دانستنیهای قرآنی

اعجاز قران

قرائت تجویدی قرآن

نرم افزار قرآنی

ترتیل پرهیزکار

ترتیل عبدالباسط

ترتیل استاد منشاوی

تفسیرقران

ترتیل الشیخ مشاری بن راشد العفاسی

تربیت قرآنی

گناه

آثار گناه

گناهان کبیره

گناهان صغیزه

راه های دوری از گناه

اثار گناه از دیدگاه قرآن

متفرقه گناه

نماز

فلسفه ی نماز

اسرار نماز

آثار ترک نماز

آثار جسمی نماز

آثار روحی نماز

حقوق

حق النفس

حق الناس

حق الله

حجاب

فلسفه حجاب

حجاب در اسلام

حجاب در ادیان دیگر

آثار بد حجابی

حجاب در قرآن

حجاب از دیدگاه معصومین

حجاب از نگاه امام خمینی (ره)

متفرقه حجاب

شیطان

حیله شیطان

راه های مقابله با شیطان

خلقت شیطان

سخنرانی

سخنرانی استاد ماندگاری

سخنرانی استاد عالی

سخنرانی استاد فرحزاد

سخنرانی استاد کافی

سخنرانی استاد دهنوی

سخنرانی استاد دانشمند

سخنرانی استاد پناهیان

حاج مجتهدی تهرانی

سخنرانی استاد صدیقی

سخنرانی استاد پور ارغدی

سخنرانی استاد رفیعی

استاد رائفی پور

استاد فاطمی نیا

حجت الاسلام علی اکبری

سخنرانی استاد هاشمی نژاد

سخنرانی استاد مطهری

سخنرانی آیت الله وحید خراسانی

احکام

احکام نماز

احکام وضو

احکام غسل

احکام حج

احکام خمس

احکام امربه معروف ونهی از منکر

مداحی

کریمی

سیب سرخی

حاج محمد رضا طاهری

جوادی مقدم

امام زمان (ع)

معجزات امام زمان

رجعت

غیبت صغری وکبری

علائم ظهور

متفرقه امام زمان(ع)

پرسش وپاسخ مهدوی

سیره ی رفتار امام زمان(عج)

وظایف منتظران ظهور

عمومی

حکایت پند آموز

خواندنی وشنیدنی

چیستان

جملات بزرگان

پاسخ به شبهات

موبایل مذهبی

نرم افزار موبایل

تم موبایل

فیلم مذهبی

مستند مذهبی

سریال مذهبی

پیامبر اکرم(ص)

زندگینامه پیامبر اکرم (ص)

فضائل پیامبر اکرم(ص)

احادیث پیامبر اکرم (ص)

امام علی (ع)

زندگینامه حضرت علی

فضائل امام علی (ع)

خلقت

خلقت جهان

خلقت جهان در قرآن کریم

امام خمینی

کرامات امام خمینی

مراجع تقلید

آیت الله العظمی خامنه ای

آیت الله العظمی مکارم شیرازی

آیت الله العظمی صافی گلپایگانی

آیت الله العظمی سیستانی

آیت الله العظمی نوری همدانی

آیت الله وحید خراسانی

اصول دین

معاد

توحید

نبوت

امامت

عدل

رمضان

اعمال رمضان

فضیلت ماه مبارک رمضان

عاشورا

فلسفه قیام عاشورا

اهداف قیام عاشورا

پاسخ به شبهات عاشورا

اعمال عاشورا


آرشيو آرشيو

دی 1394

تير 1393

فروردين 1393

اسفند 1392

دی 1392

آذر 1392

آبان 1392

مهر 1392

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

خرداد 1392

ارديبهشت 1392

فروردين 1392

اسفند 1391


بنر ما ودوستان بنر ما ودوستان


نويسندگان نويسندگان

امیرحسین مدنی (647)

mazhabi-dini (0)


جستجوگر پيشرفته سايت




?
آخرين ارسال هاي انجمن
آخرين ارسال هاي انجمن


زیبایی واقعی....


ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟
ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ.
ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ.
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!…
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ. ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ، ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ. ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ، ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ!
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ِ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ.

بازديد : 576 بار دسته بندي : عمومی حکایت پند آموز نظر دهيد! [ ]


امید


روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟
و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت :آیادرخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم :بلی.
فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود . من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می کردن د.
خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم .
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنن د. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی!
از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم.
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم : هر چقدر که بتواند .
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که بتوانی

منبع:http://beheshtesokhan.persianblog.ir.

بازديد : 147 بار دسته بندي : حکایت پند آموز نظر دهيد! [ ]


فقط به دل نیست...................


لطفا تا ته بخون خیلی جالبه...پشیمون نمیشی.


بهش گفتم: امام زمان عج رو دوست داری؟

گفت: آره ! خیلی دوسش دارم

گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟

گفت: آره!

گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟

گفت: خب چیزه!….

ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله

گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد

گفت: چرا؟

براش یه مثال زدم:

گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم
 دوست شده و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره.
 تو هم سراسیمه میری و می بینی بله!!!!
 آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.
عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟

بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه :
 عزیزم!
 من فقط تو رو دوست دارم.
بعد تو بهش میگی:
 اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟
 چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه:
عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه! دوست داشتن به دله…

دیدم حالتش عوض شده

بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی:
 مرده شور دلت رو ببرن؟ تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی
 بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟
 حرف شوهرت رو باور می کنی؟

گفت: معلومه که نه!
دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟
 معلومه که دروغ میگه

گفتم: پس حجابت….

اشک تو چشاش جمع شده بود

روسری اش رو کشید جلو

با صدای لرزونش گفت:
 من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره

از فردا دیدم با چادر اومده

گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!

خندید و گفت: می دونم !

ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره

می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه.

حالا اگه خوشت اومد نظريادت نره

منبع:http://entezaryas.blogfa.com/

بازديد : 348 بار دسته بندي : عمومی حکایت پند آموز نظر دهيد! [ ]


ماجرای نوجوانی که از نماز جماعت مدرسه فراری بود


ماجرای نوجوانی که از نماز جماعت مدرسه فراری بود

خبرگزاری فارس: پسر گفت: من با نماز جماعت مدرسه‌مون حال نمی‌کنم، خب می‌دونی آقا جون! نمی‌دونم چرا معلمامون نمیان نماز؟! مدیرمون چند خط در میون میاد! مگه نماز جماعت مدرسه نیست!؟

خبرگزاری فارس: ماجرای نوجوانی که از نماز جماعت مدرسه فراری بود

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه فارس، نماز جویبار پاکی، راه رسیدن به کمال، ستون نور، پیچک راه عاشق، نور الانوار، سیم وصل میان انسان و خدا، تسلی‌بخش دل‌های خسته، توانایی پرواز در آسمان معنویات، سر چشمه نیکی‌ها و جاری شدن زیبایی‌ها در جویبار عشق است، بر آن شدیم که زیبایی‌های نماز را در قالب داستان به تصویر بکشیم که بخش نخست آن در ادامه می‌آید:

*نگاه پدر

...سراسیمه درو باز کرد و لباس بیرونشو در آورد و یه نگاهی به آینه انداخت و یه سلام بلند به خودش کرد و رفت سمت دستشویی و یه وضوی سریع گرفت.

- حسین مگه تو مدرسه‌تون نماز جماعت ندارین؟!

آقای سماورچی اگه همه چی یادش می‌رفت، از نماز بچه‌هاش غافل نمی‌شد، فقط دنبال بهونه بود که یه جوری بچه‌ها رو محک بزنه و ببینه حال و فضای ذهنی شون چیه؟

- چرا آقا جون! اتفاقاً تو مدرسه نماز جماعتی داریم که نگو و نپرس ولی نمی‌دونم، چرا من با نماز جماعت مدرسه‌مون حال نمی‌کنم!

- حال نمی‌کنم یعنی چه پسر؟

- خب می‌دونی آقا جون! نمی‌دونم چرا معلمامون نمیان نماز؟! مدیرمون چند خط در میون می‌یاد!

مگه نماز جماعت مدرسه نیست! تازه امام جماعتمون هم یه جوری حمد و سوره رو می‌خونه که همش فکر و ذهنم مشغول طرز خوندن ایشونه!

- یعنی غلط می‌خونه!

- نه فکر نکنم اما یه جوریه آقا جون! شما نماز امام رو از تلویزیون دیدین، من می‌خوام کسی که امام جماعت می‌شه همون جوری صحیح و بی‌پیرایه و سریع نماز رو بخونه، حالا می‌شه اینقده سئوال پیچم نکنید؟! من برم نمازمو بخونم، می‌ترسم نهار بخورم و بخوابم، دیگه نمازم یادم بره!

- آقای سماورچی چیزای جدیدی دستگیرش شده بود. شدیداً تو فکره و چهرش نشون می‌ده که بدجوری دلش غصه داره.

خدایا! آخه چرا یه جوونی که این جوری عاشق نمازه باید فراری از برنامه‌های دینی مدرسه باشه! همین جوری که با خودش واگویه داره زیر چشمی، یه نگاهیم به نماز حسین داره.

- وای! این پسر چرا اینجوری رکوع و سجودش را انجام داد، آره حالا فهمیدم! اون بنده خدا تو مدرسه یه خورده نمازش رو طولانی می‌کنه، این آقا هم حوصله نداره و در میره و میاد خونه نمازشو می‌خونه، نه! پیش داوری خوب نیست، خب شاید واقعاً نمی‌دونه که اینجوری پاشو گذاشته روی گاز و می‌تازونه!

- بابا الان که وقت فکر کردن نیست، وقت قدردانی از زحمات مامانه که شام دیشبو بیاریم و بزنیم تو رگ.

خب اینم نهار جناب آقای سماورچی، دست مامانم درد نکنه.

پدر و پسر که قراره تا اومدن خانم خونه از زیارت خونه خدا بیشتر با هم خلوت داشته باشند، وقت زیادی برای حرف زدن هم دارند.

- آقا جون هنوز که تو فکری غذاتونو بخورین از دهن میفته!

- داشتم به نمازی که خوندی فکر می‌کردم!

- مگه نمازم چِش بود؟

- چیزیش نبود، فقط اگه یه خورده با حوصله نماز بخونی بهتره. مگه کسی دنبالت کرده بود، خب حالا که به جماعت نخوندی، اگه خیلی گرسنت بود، نهارتو می‌خوردی، بعد نمازتو  می‌خوندی.

- بابا شما می دونی که سال پیش تو نماز مدرسه شرکت می‌کردم،تازه نمازمم درسته شما بگین کجاش اشکال داشت؟!

- حسین آقا! پسر من همه چیز به خوندن نیست، مهم اینه که دونسته‌ها رو عمل کنیم، شما با این قرائت زیبا و دلنشینی که داری چرا تند تند می‌خونی! با من که باباتم اینجوری تند حرف نمی‌زنی.

سر کلمات که صدات قطع می‌شه و وقف می‌کنی نفس هم تازه کن، بعد برو سر کلمه دیگر تو که اینا رو بهتر از من می دونی!

جان من! ذکر رکوع و سجود را در حال آرامش بدن باید گفت، فکر کنم یه بار دیگه درباره رکوع و سجده با هم حرف زدیم یادته که؟!

رکوع نشونه تواضع و فروتنی بنده در برابر خداست، نشونه تعظیم و بزرگداشت بنده خاکیه که با همه وجودش می‌گه «سبحان ربی العظیم وبحمده» با این جمله زیبا خداوند را از هر چه نقص و عیب و هر چه که شایسته مقام ربوبی او نیست، پاک و منزه می‌داریم.

رکوع نشونه سرسپاری فرمانبرداری شکستن، دوری از خود بزرگ بینی و تکبر یه عاشق و یه بنده در مقابل محبوب بی‌همتاست.

با انجام رکوع نمازگزار با زبان سر و دل فریاد می‌زنه خدای من! من هر کس که هستم، در هر مقامی که هستم ،با هر عنوانی که دارم فقط در برابر تو سر فرود می‌آرم و این جوری علف هرزه‌های بزرگ پنداری و خودخواهی رو از بوستان خوش بو و رنگ وجودش هرس می‌کنه، با رکوع خودش رو از دام‌های فریبنده غرور و خیالات و اوهام رها می‌کنه.

- بابا اینا رو نگفته بودین، من یادمه که می‌گفتین رکوع در نماز یه نوع امتحان بنده است که به وسیله رکوع خدا انسان رو در عمل به دستورات و خواسته‌های خودش آزمایش می‌کنه، چون رکوع به خصوص برای اونایی که عنوانی، مالی، مقامی تو دنیا دارن خیلی آسون نیست، گرچه فکر می‌کنم اون بیچاره‌ها رکوع و تعظیمشون در برابر همون چیزای زود گذریه که بهش دل بستن!

- آره! اگه بخوام بیشتر از این از رکوع نماز حرف بزنیم، می‌ترسم حسین آقا دیگه هیچ وقت حاضر نشه کنار پدرش بنشینه و اختلاط کنه.

- اِ اینجوریاس! حاج آقای سماورچی شما که بار اولتون نیست، بهتر نبود به جای حجره‌داری می‌رفتین آخوند می‌شدین؟!

- پسر جان این چه حرفیه! یاد گرفتن دستورات دینی و عمل کردن به اونا برای همه مسلموناس!

- بله ! حق با شماست، بابا از دبیر دینی‌مون شنیدم که می‌گفت: رکوع و خم شدن در نماز مخصوص دین اسلام و این یه وجه تمایز مسلمونا از دیگرانه.

می‌گفت که دانشمندا میگن در رکوع یه نوع فعالیت و تحرک بدنی هم وجود داره که فرد نمازگزارو از خمودگی و سستی هم دور میکنه.

- به به حسین آقا! پسر! با این همه چیزایی که می‌دونی چرا تو نمازت بهشون توجه نمی‌کنی؟

- بابا! شمام که دم به دقیقه می‌زنی تو برجک ما! چشم آقای سماورچی به خاطر شمام که شده دیگه تکرار نمی شه!

- نه دیگه، نشد. یعنی چی به خاطر من! اشکال اصلی ما آدما اینه که انجام امور دینی‌مون رو قاطی تعارفات و تشریفات و ترس و رودربایسی و این جور چیزا می‌کنیم، نماز می‌خواد ناخالصی‌هامون را ذوب بکنه و بگه همه چیِ زندگیم برای خداست.

تو یه کتاب حدیثی می‌خوندم که امام علی(ع) رکوع رو نشونه استواری در دین می‌دونن.

ایشون می‌فرمایند: «معنای کشیدن گردن در رکوع این است که در ایمان به خدا استوارم اگرچه گردنم زده شود و معنای سر برداشتن از رکوع و گفتن (سمع الله) این است که حمد و ثنای ما را می‌شنود آن خدایی که ما را از نیستی و عدم به وجود آورده است».

آره حسین من! خلاصه، نماز استواری و پایداری و اخلاص در باورمون به اون خدایی که آفریدگار هستیه، خب حالا دیگه نوبت منه که غذام بخورم، تو سفره چیدی و منم سفره بر می‌چینم.

- آقا جون خدا حسابی خوابو از سرمون پروندی، حالا حالاها کار داریم تا یه مسلمون درس درمون بشیم.

و چنین شد که حسین پس از گرفتن لیسانس روانشناسی به عشق تعمق در دین پایش به حوزه علمیه باز شد تا به قول خودش از سرچشمه سیراب شود.

نویسنده: سید محمد عبدالهی، منبع: ستاد اقامه نماز

بازديد : 179 بار دسته بندي : نماز اسرار نماز عمومی حکایت پند آموز نظر دهيد! [ ]


حکایت:آیا تو چنان که مینمایی هستی؟


شیخی به زنی فاحشه گفتا، مستی

هر لحظه به دام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم

آیا تو چنان که مینمایی هستی؟!!

” حکیم عمرخیام ”

ای مالک!

اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،

فردا به آن چشم نگاهش مکن

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی!!

«شاه مردان امیر مومنان علی علیه السلام»

http://vadesadegh.ir

بازديد : 333 بار دسته بندي : حکایت پند آموز نظر دهيد! [ ]


ماجرای آیت الله العظمی بهجت و پرستار زیبای مسیحی


آیت‌الله العظمی بهجت که در حوزه نجف مشغول فراگیری علوم حوزوی بود، بیمار می‌شود و به بیمارستانی در بغداد منتقل و بستری می‌شود.

پرستار آیت‌الله بهجت یک زن عیسوی(مسیحی) بود

و دید ایشان هیچ توجه‌ای به او ندارد.

پرستار از طلبه جوان پرسید : چرا به من توجه نداری، مگر من زیبا نیستم؟!

طلبه در پاسخ گفت: من زیبایی دارم که می‌ترسم اگر به تو توجه کنم، او [خدای صاحب جمال] به من توجه نکند...


شادی روحشون فاتحه ای بخوانید و صلواتی بفرستید.


پایگاه خبری تعامل

بازديد : 302 بار دسته بندي : حکایت پند آموز خواندنی وشنیدنی نظر دهيد! [ ]


وقتی یک چهارپا شیخی را نصیحت کرد +تصویر


وقتی یک چهارپا شیخی را نصیحت کرد +تصویر

آن چارپا وقتی ترحم را در نگاهم دید، به من گفت: ای شیخ! برو به حال زار خودت گریه کن! من که با هر زحمتی بود بارم را به مقصد رساندم و راحت شدم، اما تو با این کوله‌بار سنگین گناهان کی و چگونه به مقصد خواهی رسید تا راحت شوی؟

 آیت‌الله سیدمحمد ضیاءآبادی از هم‌دوره‌ای‌‌های آیت‌الله مجتهدی تهرانی و از شاگردان برجسته آیت‌الله العظمی بروجردی و امام خمینی(ره) است.

کلاس‌های اخلاق وی دوشنبه‌شب‌ها در مسجد علی‌بن حسین(ع) منطقه دربند (خیابان شهید زمانی، کوچه شهید شفیعی) برگزار می‌شود.

در ادامه سلسله مباحث اخلاقی آیت‌الله ضیاءآبادی، مطلبی از کتاب «عطر گل محمدی» تحت عنوان موعظه مؤثر و موعظه بی‌اثر برای عموم علاقه‌مندان نقل می‌شود.

 

 

موعظه‌‌ای حسنه است که تحریک عواطف می‌کند، عواطف انسان را تحریک کرده و او را از خواب غفلت بیدار می‌سازد و به فکر تحصیل زاد و توشه‌ آخرت وا می‌دارد، منتهی موعظه نیز از حیث اثرگذاری مشروط به شرایطی است که از زبان چه کسی صادر شود و در قلب چه کسی بنشیند؟ زیرا نه گوینده‌ها همه یکسانند و نه شنونده‌ها همه در حال و وضع مناسبند.

گاهی یک جمله‌ ساده و کوتاه از زبان یک گوینده‌ مهذّب صاحب تأثیر نفس صادر می‌شود که تکان در دل جمعی شنونده می‌افکند و جداً دگرگونشان می‌سازد، در صورتی که همان مطلب با بیان فصیح‌تر و مفصل‌تر از زبان گویندگان دیگر صادر می‌شود، اما کمترین تکانی در شنوندگان ایجاد نمی‌کند.

 

 

 

* شیخ شوشتری: دیگ سفید می‌کنیم!

در حالات مرحوم شیخ جعفر شوشتری -که از اعاظم علمای گذشته بوده- نقل شده است: در شوشتر رسم بوده که ایام عید نوروز که مردم به تنظیف خانه‌ها و تعمیر و نوسازی وسایل زندگی می‌پرداختند، مسگرها که کارشان اصلاح ظرف‌های فرسوده بود در کوچه‌ها می‌گشتند و صدا می‌زدند: دیگ سفید می‌کنیم، دیگ سفید می‌کنیم. مقصودشان این بود دیگ‌هایی را که در طول سال‌ در خانه‌ها کار کرده و سیاه شده است بگیرند و سفید کنند. در آن ایام مرحوم شیخ جعفر روزی در میان جمعیت عظیمی منبر رفت، تا روی منبر نشست بعد از حمد و ثناء و صلوات فرمود:

«ایها الناس! قدراً نُبیّض، قدراً نبیض؛ ای مردم، ما دیگ سفید می‌کنیم، دیگ سفید می‌کنیم».

مقصودش این بود دیگ‌ دل‌ها بر اثر نافرمانی‌ها و بدعملی‌ها سیاه شده است، آیا وقت آن نرسیده که این دل‌های سیاه را سفید کنیم؟ مردم، شما که دیگ‌های آشتان را در این ایام سفید می‌کنید، آیا دیگ‌های جانتان نیاز به سفید کردن ندارد؟

نقل شده است این حرف چنان دگرگونی و انقلاب در دل‌های شنوندگان ایجاد کرد که مجلس یک تکان خورد و صدای ناله و شیون از مجلسیان برخاست!

شیخ روز دیگری هم بالای منبر نشست و گفت: الان که از منزل به مسجد می‌آمدم، بین راه چهارپایی را دیدم باری سنگین بر دوشش گذاشته بودند، آن زبان‌بسته نفس‌زنان آن بار سنگین را می‌کشید و می‌برد، دلم به حال آن حیوان سوخت، همچنان به او نگاه می‌کردم تا مقابل خانه‌ای رسید و بار از دوشش برداشتند. او که نفسی راحت کشید، نگاهی به من کرد، دید من با ترحم به او نگاه می‌کنم. به من گفت: ای شیخ برو به حال زار خودت گریه کن! من که با هر زحمتی بود بارم را به مقصد رساندم و راحت شدم، اما تو با این کوله‌بار سنگین گناهان کی و چگونه به مقصد خواهی رسید تا راحت شوی؟!

آنگاه فرمود: آری ای مردم، این الاغ است که وقتی کنار یک نهر آب می‌رسد و می‌بیند که نمی‌تواند از آن عبور کند، قدم از قدم برنمی‌دارد اما تو ای انسان کنار جهنم سوزان می‌رسی بی‌پروا جلو می‌روی، آن حیوان خود را به آب نمی‌زند اما تو خود را به آتش می‌زنی.

این سخنان به ظاهر ساده را گوینده از دلی پاک و نیتی صاف می‌گفت و شنونده هم با قلبی آماده و حق‌پذیر می‌گرفت، دو سیم دل متناسب به هم می‌رسیدند و جذبه‌ مغناطیسی دل‌های پاک و نیت‌های صاف سبب تأثیر و تأثر می‌گشت و جرقه‌ای می‌زد و روشنایی ایمان در جان‌ها پیدا می‌شد. اما امروز چه عرض کنم که گوینده و شنونده در چه وضع و حالی هستیم.

موعظه بی‌اثر

«ان‌الکلام اذا خرج من القلب دخل فی‌القلب و اذا صدر من اللّسان لایتجاوز الآذان»؛

سخن کز دل برون آید، لاجرم بر دل نشیند و اگر جز زبان ریشه نداشته باشد، از گوش‌ها فراتر نمی‌رود. [و در دل‌ها نمی‌نشیند].

مادر جوان مرده را لازم نیست کسی نوحه‌گری بیاموزد، او نوحه از دل داغدیده‌اش می‌جوشد و دل‌ها را می‌سوزاند. اما اگر جوانی مرده است و گریه کن ندارد، زنی را اجیر می‌کنند که بیا به جای مادر برای این جوان نوحه‌گری کن او اول باید برود راه و رسم نوحه‌گری از مادران جوانمرده یاد بگیرد و ببیند آنها چگونه ناله می‌کنند و چگونه بر سر و سینه‌ خود می‌کوبند و چنگ به صورت می‌زنند. تازه بعد از تمام این یادگرفتن‌ها نوحه‌اش هیچ اثری در دیگران نمی‌کند، هر چه ناله و فغان سر می‌دهد و ویل و واویل می‌کند، تکان در دلی نمی‌افکند و چشمی را نمی‌گریاند، چرا؟ چون نوحه‌اش نوحه‌ دل نیست، تقلیدی و صورت‌سازی است، اما آن مادر جوانمرده را ببین یک آه که از دل پردردش می‌کشد، در و دیوار را می‌لرزاند و دل‌ها را می‌سوزاند و چشم‌ها را می‌گریاند.

این ما مقلدان بی‌حقیقتیم که نوحه‌ تقلیدی سر می‌دهیم، نه خود را منقلب می‌کنیم و نه در دیگران ایجاد انقلابی می‌نماییم، آه و واویل ما مصنوعی است نه طبیعی، اگر طبیعی و برخاسته از دل بود، دنیا را با همین منابر پرشور خود تکان می‌دادیم.

منبع:افق

بازديد : 332 بار دسته بندي : حکایت پند آموز نظر دهيد! [ ]


کامیابی


جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا...

 پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند!

جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد... پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند! پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

 جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟ افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،

 پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود...!


حکایت خیاط

در شهر مرو خیاطی بود، در نزدیکی گورستان دکانی داشت و کوزه ای در میخی آویخته بود و هر جنازه ای که در آن شهر تشییع می شد سنگی در کوزه می انداخت و هر ماه حساب آن سنگ ها را داشت که چند نفر در آن شهر فوت کرده اند.

از قضا خیاط بمرد و مردی به طلب به در دکان او آمد.

در را بسته دید و از همسایه خیاط پرسید که او کجاست. همسایه گفت : خیاط نیز در کوزه افتاد!


پند حکیم

پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد. حکیم گفت: از تو مسئله ای پرسم بی نفاق جواب می گویی؟ زر را دوست تر داری یا خصم را؟

گفت: زر را. گفت: چون است که آن را که دوست تر می داری این جا می گذاری و آنچه دوست نمی داری با خود می بری؟

پادشاه بگریست و گفت: نیکو پند دادی...


حکایت آهو و سگ

روزی سگی در پی آهویی می دوید، آهو روی عقب کرد و گفت: ای سگ رنج بیهوده به خود راه مده که به من نخواهی رسید زیرا که تو در پی استخوان می دوی و من در پی جان و طالب استخوان هرگز به طالب جان نمی رسد.


حکایت دزد مال و دزد دین

دزدی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود ودعایی نیز پیوست آن بود... آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ میکند ... من دزد مال او هستم ، نه دزد دین او... اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.


حكايت,حکایت سعدی,حکایت کوتاه

حکایت کرده اند٬ بزرگمهر٬ هرروز صبح زود خدمت انوشیروان می رفت٬ پس از ادای احترام٬رو در روی انوشیروان می گفت:

سحر خیز باش تا کامروا گردی...

شبی٬ انوشیروان به سرداران نظامی اش٬ دستور داد تا نیمه شب بیدار شوندو سر راه بزرگمهر٬ منتظر بمانند.چون پیش از صبح خواست به درگاه پادشاه بیاید٬ لباس هایش از تنش در بیاورندو از هر طرف به او حمله کنندتاراه فراری برای او باقی نماند.

بزرگمهر راه فراری پیدا نکرد. برهنه به درگاه انوشیروان امد٬پادشاه خندید و گفت:

مگر هر روز نمی گفتی٬سحر خیز باش تا کامروا باشی؟

بزرگمهر گفت:دزدان امشب ٬کامروا شدند٬زیرا انها زودتر ازمن٬ بیدار شده بودند. اگر من زودتر از انها بیدار می شدم و به درگاه پادشاه می امدم من کامرواتر بودم

....!

منبع:http://live4lover.blogfa.com

بازديد : 248 بار دسته بندي : حکایت پند آموز نظر دهيد! [ ]


حکایت


حکایت
روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت  و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."
سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری   ناراحت کننده است."
سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود."
سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."
سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است

منبع:http://beheshtesokhan.persianblog.ir

بازديد : 287 بار دسته بندي : حکایت پند آموز نظر دهيد! [ ]


پيوند ها پيوند ها'

تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک

  • آیشیک

    دستگاه cnc چوب

    آیشیک

    پایان نامه علوم سیاسی

    پایان نامه علوم سیاسی

    طراحی سایت|بهینه سازی سایت|طراحی وب سایت

    صرافی ایرانی

    خرید جم کلش رویال

    خرید جم کلش

    فروشگاه اینترنتی لباس

    کلش رویال

    طراحی سایت

    ثبت آگهی رایگان

    دانلود پروژه و پایان نامه

    دانلود آهنگ جدید

    دانلود فیلم

    دانلود مقاله

    دانلود مقاله

    دانلود مقاله

    خريد لباس زنانه

    دانلود جدید ترین آهنگ ها

    تصفیه آب معصومی

    عکس نوشته عاشقانه

    خرید ساعت مچی

    دانلود آهنگ جدید

    فراسیون

    دانلود فیلم و موزیک ویدیوی هندی

    فروش آپارتمان

    تراکتور کمباین نیوهلند

    تشک

    خرید اینترنتی لباس زنانه

    تور لحظه آخری

    تور کیش

    دستگاه بسته بندی

    تشریفات

    دانلود آهنگ جدید

    خرید بازی

    موسسه حفاظتی

    ترخیص کالا

    نصب دوربین مداربسته

    مدل دکوراسیون آشپزخانه 2016












  • بک لينک بک لينک
    خرید گیفت کارت ارزان اسپاتیفای استیم
    خرید آنلاین گیفت کارت گوگل پلی با گیفتی دات کام
    خاک پوششی
    تور ارزان کیش لحظه آخری
    هتل های 5 ستاره کیش
    تور کیش از مشهد لحظه آخری
    تور کیش نوروز 95
    دیدنی های جزیره کیش
    بلیط کیش ارزان قیمت
    بلیط پرواز کیش
    خرید گیفت کارت آیتونز و گوگل پلی
    بزرگترین مرکز خرید و فروش گیفت کارت
    تور ارزان کیش نوروز 95